![]() |
![]() |
|
| مطالب علمی, درسی , پزشکی , فیزیک و شیمی |
|
این مطلب اولین بار در سال 2001 توسط زنی به نام ریتا در وب سایت یک کلیسا قرار گرفت، این مطلب کوتاه به اندازه ای تاثیر گذار و ساده بود که طی مدت 4 روز بیش از پانصد هزار نفر به سایت کلیسا ی توسکالوسای ایالت آلاباما سر زدند. این مطلب کوتاه به زبان های مختلف ترجمه شد و در سراسر دنیا انتشار پیدا کرد . Interview with god گفتگو با خدا I dreamed I had an Interview with god خواب دیدم در خواب با خدا گفتگویی داشتم . So you would like to Interview me? "God asked." خدا گفت : پس میخواهی با من گفتگو کنی ؟ If you have the time "I said" گفتم : اگر وقت داشته باشید . God smiled خدا لبخند زد My time is eternity وقت من ابدی است . What questions do you have in mind for me? چه سوالاتی در ذهن داری که میخواهی بپرسی ؟ What surprises you most about humankind? چه چیز بیش از همه شما را در مورد انسان متعجب می کند ؟ Go answered …. خدا پاسخ داد ... That they get bored with childhood. این که آنها از بودن در دوران کودکی ملول می شوند . They rush to grow up and then long to be children again. عجله دارند که زودتر بزرگ شوند و بعد حسرت دوران کودکی را می خورند . That they lose their health to make money این که سلامتی شان را صرف به دست آوردن پول می کنند. And then lose their money to restore their health. و بعد پولشان را خرج حفظ سلامتی میکنند . By thinking anxiously about the future. That این که با نگرانی نسبت به آینده فکر میکنند . They forget the present. زمان حال فراموش شان می شود . Such that they live in neither the present nor the future. آنچنان که دیگر نه در آینده زندگی میکنند و نه در حال . That they live as if they will never die. این که چنان زندگی میکنند که گویی هرگز نخواهند مرد . And die as if they had never lived. و آنچنان میمیرند که گویی هرگز زنده نبوده اند . God's hand took mine and we were silent for a while. خداوند دست های مرا در دست گرفت و مدتی هر دو ساکت ماندیم . And then I asked … بعد پرسیدم ... As the creator of people what are some of life's lessons you want them to learn? به عنوان خالق انسان ها ، میخواهید آنها چه درس هایی اززندگی را یاد بگیرند ؟ God replied with a smile. خدا دوباره با لبخند پاسخ داد . To learn they cannot make anyone love them. یاد بگیرند که نمی توان دیگران را مجبور به دوست داشتن خود کرد . What they can do is let themselves be loved. اما می توان محبوب دیگران شد . learn that it is not good to compare themselves to others. یاد بگیرند که خوب نیست خود را با دیگران مقایسه کنند . To learn that a rich person is not one who has the most. یاد بگیرند که ثروتمند کسی نیست که دارایی بیشتری دارد . But is one who needs the least. بلکه کسی است که نیاز کم تری دارد To learn that it takes only a few seconds to open profound wounds in persons we love. یاد بگیرن که ظرف چند ثانیه می توانیم زخمی عمیق در دل کسانی که دوست شان داریم ایجاد کنیم . And it takes many years to heal them. و سال ها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التیام یابد . To learn to forgive by practicing forgiveness. با بخشیدن ، بخشش یاد بگیرن . To learn that there are persons who love them dearly. یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را عمیقا دوست دارند . But simply do not know how to express or show their feelings. اما بلد نیستند احساس شان را ابراز کنند یا نشان دهند . To learn that two people can look at the same thing and see it differently. یاد بگیرن که میشود دو نفر به یک موضوع واحد نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند . To learn that it is not always enough that they are forgiven by others. یاد بگیرن که همیشه کافی نیست دیگران آنها را ببخشند . They must forgive themselves. بلکه خودشان هم باید خود را ببخشند . And to learn that I am here. و یاد بگیرن که من اینجا هستم . Always همیشه اثری از ریتا استریکلند thank you, for this comment and good persen hwo to help me read this passage I LOVE YOU VERY MUCH |
|
+ نوشته شده در
جمعه 19 اسفند1390ساعت 23:44 توسط محمد امین خدمتگذار |
|
|
داستان کوتاه "در آغوش دریا" (مقام سوم داستان کوتاه در هفتمین دوره جشنواره "ره آورد سرزمین نور" ۲۸/۰۹/۸۸) چشمهایش در حدقه ثابت مانده بود . نگاه می کرد اما نمی دانست به کجا . دریا چقدر خوب بود . بارها به این قضیه فکر کرده بود . دریا همیشه دوست داشتنی بود و بی پایان . وقتی پا درون آن می گذاشت احساس راحتی می کرد ، احساس بی وزنی و رهایی . ماهی ها گاهی سرشان را از آب بیرون می آوردند و زود سرشان را می دزدیدند گویا نمی خواستند که سیاهی شب را بالای سرشان ببینند ولی دوام نمی آوردند و دوباره بالا می آمدند . یکباره خاطره کودکی در ذهنش مجسم شد ، تنها خاطره ای که چندین بار فکرش را مشغول کرده بود . مربوط به کلاس دوم دبستان و درس علوم می شد . خوب یادش می آمد : روزی از معلمشان پرسیده بود "چرا ماهی ها توی آب زندگی می کنند؟" معلمش اول لبخند زده و بعد که دیده بود جدی می پرسد گفته بود : "خوب برای این که اونجا رو بیشتر دوست دارند ، نمی تونند جای دیگه زندگی کنند." وقتی پرسیده بود چرا ؟ معلمش جواب داده بود : "چون که دریا بی پایانه ، بزرگه ، توش احساس غربت نمی کنند." این جمله ها هنوز هم توی ذهنش می لولیدند . شاید از همین موقع بود که عاشق دریا شده بود . دریا مفهوم بزرگی برایش داشت . از همان کودکی تصمیم گرفته بود که روزی بالاخره مانند ماهی ها بزند توی آب و درون آن گم شود . سالها با این افکار دلخوش بود تا اینکه بالاخره به آرزویش رسیده بود . و حالا چقدر خوشحال بود . _ حواست کجاست ؟ آهای حامد با توام . . . حواست کجاست ؟ به خود آمده و با سرعت به طرف صدا برگشت . بهروز بود که صدایش می کرد . با آن قیافه مهربان همیشگی . لبخندی زد و گفت : _ اومدم . داشتم اطراف را می پاییدم . _ خیلی خوب راه بیفت . بهروز با حرکتی آرام آب را شکافت و جلوتر رفت و حامد پشت سرش حرکت کرد . مجتبی برادر بزرگتر حامد جلوتر از همه حرکت می کرد و پشت سرش میثم بود . کمی چاق و همیشه خنده رو . مجتبی نگاهی به حامد انداخت و سه انگشت خود را بالا برد . هر چهار نفر کلاه غواصی را به سر گذاشتند و آرام و بی سر و صدا زیر آب رفتند . مجتبی به برادرش می بالید . وقتی یادش می افتاد که با چه اصراری پدرش را راضی کرده و آمده بود خوشحال می شد . پدرش هر بهانه ای آورده بود حامد برایش جوابی در آستین داشت و بالاخره پدرش راضی شده بود که او هم همراه مجتبی راه بیفتد . و بعد هم که از زیر قرآن گذشته بودند و اسفند برایشان دود کرده بودند . مادر پیرش دست در گردنش انداخته بود و گریه هایش باعث لرزش شانه هایش شده بود . مجتبی که به عنوان فرمانده گروه چهار نفریشان بود با اشاره دست به آنها فهماند که می رود تا سرکی بکشد و برگردد . چراغ روی کلاهش را خاموش کرده بود و به سطح آب رفت . سرش را از آب بیرون آورد . از دور چیزی به چشمش خورد . کلاه غواصی را درآورد و با دقت چشم دوخت : بله خودش بود . کلاه غواصی را به سر گذاشت و آرام پایین رفت . بقیه نگاهش می کردند . اشاره کرد که همه چیز درست است و باید راه بیفتند . آب را شکافتند و جلو رفتند . میثم که چهره اش سی سال را نشان می داد حرکت مجتبی را تکرار کرد و بهروز و حامد به این کار او لبخند زدند . بهروز هم سن و سال میثم بود . جوانترین عضو گروهشان حامد بود که بیست و یک سال بیشتر نداشت . سیزده سال از برادرش مجتبی کوچکتر بود . مجتبی بار دیگر اشاره کرد که باید بالا برود و سرکی بکشد . آرام و با احتیاط بالا رفت . در صد متری سایت نظامی عراقی ها بودند . پشت سرش میثم و بهروز و حامد هم از آب بیرون آمده و کلاهشان را درآوردند . مجتبی با دیدن آنها گفت : _ پس چرا اومدین بیرون؟! مجتبی دستش را روی شانه فرمانده گذاشت و گفت : _ اومدیم ببینیم این بیرون چه خبره . _ تقریباً رسیدیم . کمی میریم جلوتر . بعد باید جایی پیدا کنیم که کپسولهای اکسیژن رو با کلاه هامون بذاریم اونجا . این دفعه بهروز بود که سوال کرد : _ اونا رو کجا می ذاریم ؟ _ بالاخره یه جایی پیدا می کنیم . اگه هم جایی پیدا نشد ولشون می کنیم توی آب . حالا بریم زیر آب و تا می تونیم نزدیکتر بشیم . کلاه و عینک غواصی را روی سر گذاشته و زیر آب رفتند . اطراف را می پاییدند و آرام آرام جلو می رفتند . مجتبی زیر لب دعایی زمزمه می کرد . مقداری که جلو رفتند با اشاره مجتبی همگی ایستادند . مجتبی آرام بالا رفت و سرش را آرام از آب بیرون آورد . سایت نظامی عراقی ها در چند متری اش بود . به بقیه اشاره کرد که بالا بیایند . لحظه ای بعد هر چهار نفر بالای آب کنار پایگاه عراقی ها بودند . نگهبانی در حال قدم زدن بود و با ناخنهایش روی اسلحه اش ضرب گرفته بود و آن را مانند مارش نظامی با قدمهایش هماهنگ می کرد . آرام آرام کنار پایگاه خزیدند . مجتبی شروع به درآوردن لوازم غواصی اش کرد . بقیه هم از او تبعیت کردند . مجتبی نگاهی به اطراف انداخت : _ یکیمون باید اینجا بمونه و وسایل غواصی رو نگه داره . هر کس به دیگری نگاه می کرد و چشم به دهان مجتبی دوختند . _ بهروز میمونه کنار وسایل و اونا رو نگه می داره ، میثم دوربین رو برمیداره . حامد تو هم با اسلحه پشت سر میثم راه می افتی ، نباید بیخودی شلیک کنی . من هم سعیم رو می کنم که رادارها رو از کار بندازم . همه باید راس ساعت دوازده کنار بهروز باشیم . ساعتتون رو تنظیم کنید : یازده و بیست دقیقه . بهروز ناراضی به نظر می رسید ولی صدایش را در نیاورد و از دستور فرمانده اطاعت کرد . همه مشغول آماده کردن وسایل خود شدند . میثم دوربین را در دست گرفت و آماده شد . همه اسلحه ها را آماده کردند . درست در همین هنگام افسر عراقی به نگهبان نزدیک شد و برای اینکه او را ترسانده باشد قوطی کنسروی درون آب انداخت و قوطی در کنار حامد به آب افتاد . نگهبان فوراً برگشت و چند گلوله روانه آب کرد . خنده افسر عراقی خیال همه را راحت کرد . با صدای گلوله همه زیر آب رفتند و خط سرخی دنبال حامد درون آب کشیده شد . بعد از لحظه ای همه بیرون آمدند . ازدحام عراقی ها و خنده آنها را روی پایگاه عراقی ها شاهد بودند . از این که عراقی ها متوجه حضور آنها نشدند نفس راحتی کشیدند . ضجه های کوتاه و خفیف حامد همه را بخود آورد . چند گلوله شکم حامد را شکافته بود . انگار آب سردی روی سر همه شان ریخته شد . مجتبی خود را به او نزدیک کرد : _ حامد تیر خوردی ؟ _ چیزی نیست داداش . زخم عمیق نیست . بهتره شما برید و وقت رو تلف نکنید . زود باشید . آب دهانش را بلعید و به خودش فشار آورد که فریاد نزند . چشمانش را چند بار با شدت روی هم فشار داد و لبهایش را گاز گرفت و چند قطره اشک از نهایت درد از گوشه چشمانش پایین آمد . _ مثل اینکه حالت خیلی بده . این را مجتبی گفت و میثم برای تصدیق حرفش گفت : _ آره حالش خیلی بده . باید فوراً برش گردونیم عقب . بهروز دست نوازشی بر سر و روی حامد کشید . _ بهتره که میثم حامد رو برگردونه عقب . ما دوتایی هم می تونیم عملیات رو انجام بدیم . _ نه شما خوب می دونید که این کار از عهده دو نفر بر نمیاد . من حالم زیاد بد نیست . می تونم اینجا بمونم . هر جوری هست این عملیات باید صورت بگیره . مگه نه داداش ؟ کلمات آخر را به زور ادا کرد . مجتبی که داشت با چشمانش برادر خود را تحسین می کرد ، لحظه ای به فکر فرو رفت . _ درسته . هر جوری شده باید این عملیات انجام بشه . حامد اینجا میمونه . ما هم باید زودتر کارهامون رو شروع کنیم . هر کسی زودتر برگشت حامد رو بر می گردونه عقب . عملیات حتماً باید تا ساعت دوازده تموم بشه چ.ن گروهان ساعت سه حرکت میکنه و اگه نتونیم عملیات را به پایان ببریم شکست گروهان حتمیه . هر جوری شده باید رادارها از کار بیفته و یک نسخه فیلم هم از تشکیلات پایگاه تا ساعت یک و نیم به دست گروهان برسه . پس وسایلتون رو بردارید و حرکت کنید . لحظه ای فقط سکوت بین چهار نفر حاکم بود و بعد هر کدام آرام وسایلشان را برداشتند و حرکت کردند . هنوز چند قدمی دور نشده بودند که حامد احساس کرد درد سرتاسر وجودش را فرا می گیرد و نمی تواند دوام بیاورد . نه ، فایده نداشت . با دست به مجتبی اشاره کرد که برگردد . مجتبی برگشت و پیش حامد آمد . میثم و بهروز هم رسیدند. مجتبی آرام پرسید : _ چی شده حامد؟ کاری داری ؟ حامد چند بار آب دهانش را قورت داد و بعد از اینکه مطمئن شد می تواند درد را برای لحظه ای تحمل کند گفت : _ داداش نمی تونم تحمل کنم . ممکنه فریاد بکشم . اون موقع همه کارها خراب میشه . آخ . . . آخ . . . باید کاری بکنین . از شدت درد اشک از گوشه چشمان حامد جاری بود . بهروز به طرف دیگر چرخید تا حامد اشک هایش را نبیند. میثم آشکارا اشک از چشمانش جاری بود و گفت : _ بهتره یکیمون حامد رو برگردونیم عقب . حامد به او نگاهی انداخت و آب دهانش را همراه با مزه خونی که در دهانش بود و خط سرخی از گوشه لبهایش به بیرون هدایت کرده بود بلعید و نالید . _ آخ . . . نه . . . چرا . . . چرا متوجه نیستین ؟! یه لحظه هم نمی تونم صبر کنم . . . زود باشین یه کاری بکنین . . . الان . . . اگه فریاد بزنم . . . همه چی خراب میشه . تو رو خدا کاری بکنین . . . شانه های بهروز از هق هق گریه لرزید . همه به یکدیگر نگاه کردند و حامد به دریا . داداش کمی اینطرف تر بیا . . . آخ . . . زود باش بیا . . . گوشتو بیار . مجتبی لحظه ای به میثم و بهروز نگاه کرد و زود خودش را به طرف حامد کشید و گوشش را به دهان پر از خون او برد و به صحبت های بریده بریده اش گوش داد . بهروز و میثم با تعجب نگاهی به هم انداختند و بعد بهئ آن دو خیره شدند . در آشکارا خود را در چهره حامد نشان می داد . صحبتهای حامد تمام شد . اشک از چشمان مجتبی سرازیر شد . بالاخره به سخن درآمد : _ نه حامد .. نمی تونم . . . نمی تونم این کار رو بکنم . اشک همچنان از چشمانش جاری بود . حامد آخرین تلاشهای خود را می کرد تا فریاد نزند . _ داداش باید بتونی . . . متوجهی که؟ . . . تو رو خدا . . . تو رو خدا . . . دیگه طاقت ندارم . الان فریادم بلند میشه . تو رو خدا . . . مجتبی لحظا ای به حامد خیره شد و بعد هر دو دستشان را باز کردند و همدیگر را سخت در آغوش فشردند و شانه هایشان از اشک لرزید . طوری همدیگر را بغل گرفته بودند که انگار هزار سال دیگر همدیگر را رها نخواهند کرد . میثم و بهروز بیصدا گریه می کردند و حامد و مجتبی را با بهت و تعجب نگاه می کردند . حالا چه وقت در آغوش گرفتن یکدیگر بود؟!! مجتبی و حامد از هم جدا شدند . مجتبی به بهروز و میثم نگاهی انداخت و گفت : _ وسایلتون رو بردارید و راه بیفتید . من هم الان میام . زود باشین . چرا معطلین ؟ زود باشین . میثم نگاهی به بهروز کرد و گفت : _ حامد چی ؟ اونو چیکارش میکنیم ؟ نمی تونیم که تو این وضعیت ولش کنیم . بهروز گفت : _ درسته . بیچاره خیلی درد میکشه . اشک مانع از گفتن بقیه حرفش شد . مجتبی گفت : _ شما کاریتون نباشه . راه بیفتید ، من هم میام . بهروز و میثم به دستور فرمانده خود راه افتادند . می شنیدند که حامد تشهد می خواند . برگشتند و نگاه کردند . دو برادر دوباره در آغوش همدیگر بودند . بعد از هم جدا شدند . حامد زیر آب رفت . لبخندی بر لب داشت . مجتبی که داشت اشک می ریخت دستش را روی سر حامد گذاشت و او را زیر آب نگه داشت . اشک از چشمان میثم و بهروز جاری بود . تازه فهمیدند قضیه از چه قرار است . حبابهای هوا بالای سر حامد بیرون آمده و می ترکیدند . لحظه ای بعد حبابها قطع شد . بهروز و میثم هم پیش آن دو رسیدند . مجتبی برادر شهید خود را از آب بیرون کشید و گونه هایش را با لبهایش لمس کرد و گریه کرد . میثم و بهروز هم سر و روی حامد را غرق بوسه کرده بودند . انگار لبخندی بر لبهای حامد بود و به آنها لبخند می زد . مجتبی یکی از کپسولهای اکسیژن را به کمر حامد بست و بعد از اینکه با چشمهای خیس ، گونه حامد و لبهای خون آلودش را بوسید او را رها کرد تا در قلب دریا جا بگیرد . حامد به آرزویش رسیده بود . مجتبی اشک چشمانش را پاک کرد و با قاطعیتی که در خور یک فرمانده است گفت : _ بچه ها زود باشین حرکت کنید . تا ساعت دوازده باید کارو تموم کنیم . آب را شکافتند و دور شدند . چند ماهی سرشان را از آب بیرون آوردند و دوباره پایین رفتند .
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 19 اسفند1390ساعت 23:41 توسط محمد امین خدمتگذار |
|
|
۴۸ در قـرنِ سکــوت ، روح فریــاد حسین در فصـل اسیـــر ، سَـــرو آزاد حسین یک بار و دو بار عشق را کافی نیست هفتــاد و دو بـــار امتحــان داد حسین |
|
+ نوشته شده در
جمعه 19 اسفند1390ساعت 23:40 توسط محمد امین خدمتگذار |
|
|
ای شکوه خاطرات زنده ام
ای حضورت سبز در آینده ام امشب از شوق رخت گل می کنم درد غربت را تحمل می کنم خواستار عشق پاک تو منم دشنه نام تو بر دل می زنم یا علی امشب صدایت می کنم عاشقی ها را فدایت می کنم پاسدار عشق پاکت آمدم جان نثارم جان نثارت آمدم یا علی قلبت دل آیینه هاست نام نیکت نقش پاک سینه هاست هرکسی عشق تو را رد می کند او یقین بر خویشتن بد می کند تا تو را د رسینه خود کاشتم با خیالت خلوتی خوش داشتم ای خدای لحظه های بی کسی مونس تنهایی و دلواپسی من خدا رادرتو پیدا کرده ام رکعتی از عشق برپاکرده ام یک سبد گل از کلامت چیده ام بر دل مسکین خود بخشیده ام ای تو معنای کلام عاشقی لایقی و لایقی و لایقی مفتخر برنام زیبای علی ((افتخار هرنبی و هر ولی )) یا علی احساس شعرم روزه است مریم احساس من دوشیزه است خواستار جبرئیلی جز تو نیست یا علی خوشتر زاحساس تو چیست ای خدای انحنای ذوالفقار بر دل بارانی ام آتش ببار من گلایه دارم از رسم زمان خسته ام از طعنه نامردمان مردمانی که تورا هو می کشند تیغ ملجم را زهرسو می کشند یا علی امشب یتیمی نان نداشت هرکه را گفتم بدان ایمان نداشت تا نکرده با یتیمانت کسی عقده قلب غریبانت بسی نغمه های عاشقانت غم گرفت کوچه های کوفه را ماتم گرفت پشت درها دیگر از نان خالی است عشق ها آری همه پوشالی است مثنوی عشق تو بی انتهاست عشق تو همرنگ دیدار خداست ما نمک پرورده عشق توایم از دل وجان برده عشق توایم هم نمک از خوان لطفت می خوریم تکه ای از نان لطفت می خوریم یا علی بر حق آن یک کاسه شیر لطف این نان و نمک از ما مگیر
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 19 اسفند1390ساعت 23:39 توسط محمد امین خدمتگذار |
|
|
مواد مغذی در غذاهای مختلف، میتوانند عملكرد انسان را از طریق تأثیر بر سه حیطه ی وسیع عملكرد شناختی شامل توجه، حافظه ی كوتاه مدت و حافظه ی بلندمدت تغییر دهند. به خوبی نشان داده شده كه تغذیهی نامناسب میتواند اثرات ماندگاری بر عملكرد مغز و ادراك بگذارد و تأثیر بسزایی در آزمونهای علمی و موفقیت تحصیلی داشته باشد. در آزمونهای چندساعته ی علمی كه داوطلب به منظور كسب نمره ی بالاتر شركت میكند، وعده ی صبحانه میتواند نقش مهمی در تمركز و افزایش عملكرد شناختی داشته باشد. صبحانه در برخی مطالعات علمی ثابت شده است كه در عملكرد مناسب حافظه، نقش دارد. بنابراین حجم صبحانه نباید زیاد باشد بلكه درحدی كه گرسنگی را برطرف کند، اثرات مناسبتری خواهد داشت. فعالیت ورزشی مستمر، مثلاً به صورت پیاده روی سریع به مدت 30 دقیقه در هر روز، میتواند در به كارگیری مناسب مواد مغذی در بدن و پیشگیری از چاقی، نقش مؤثری داشته باشد و توصیه میشود كه مصرف غذاهایی مثل چیپس، پفك، پیتزا، به شدت محدود شود و به جای آن از پنیر و شیر و ماست به همراه سبزی، گوجه و خیار در میان وعده ها استفاده شود. ضمناً مصرف گوشت قرمز را به شدت محدود كرده و به جای آن از مرغ و ترجیحاً ماهی ا |
|
+ نوشته شده در
جمعه 19 اسفند1390ساعت 23:33 توسط محمد امین خدمتگذار |
|
|
سلام دوستان
اگه مطلبی در مورد رشته های مهندسی و دانشگاه های ایران دارید واسم از طریق (نظر دهید) بفرستید تا من این مطالب را با ذکر اسم خودتون روی سایت قرار بدم . متشکرم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 6 بهمن1388ساعت 19:43 توسط محمد امین خدمتگذار |
|
|
ديوار لحظه هاش فروريخت مردي كه رنگ بي كسي اش بود
مردي پر از شكوه و تماشا مردي كه هيچ وقت نياسود
مردي كه سايه سار نگاهش در انعكاس واهمه مي مرد يك عمر در غبار دلش سوخت اما زجنس آيينه ها بود
آن مرد خسته آه در آنشب مي خواست تا دوباره بگريد آيينه ي شكسته ي دل را با اشك هاي خويش مي اندود
ساعت حدود يازده بود آه آن هم درست يازده شب شاعر به روي بستر پر اشك غلطي زد و دوباره نياسود
اما خيال نازك او باز شب را به خاطرات گره زد در اشك هاي خويش فرو رفت سي سال هول و حادثه پيمود
گويي كسي زعمق درونش فرياد زد كه باز به پا خيز شوق عبور و نور بياموز اينك ز آب و آينه و رود
با ساز دلنشين تغزل آغاز كرد قصه ي خود را وقتي تمام كرد غزل را برگي دگر به دفترش افزود ! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 17 دی1388ساعت 10:7 توسط محمد امین خدمتگذار |
|
|
انشتین روزآخرعمرش این چندتا قانون رو به من گفت که به شما هم بگم . *************************************************** 1-روی دیواری که به شما تکیه ندارد یادگاری ننویسین 2-حاصل جمع دوتا دروغ یه دروغ تازه هستش 3-اگر کسی می خواست چیزی بهتون بگه ونگفت بازم دروغه. 4-دروغ دوم نیروی دوبرابر دروغ اول دارد. 5-برای فهمیدن اینکه چیزی خالصه انرا در چیز کثیف نریزید. 6-حداکثرمدت زمان فهمیدن ((درستی)) یک چیز3روزه نه 3سال 7-اگر خواستین یک آزمایش تکراری را انجام بدهید شما دیوونه هستید.به 1001دلیل. *************************************************** کلا بغیر از پسرها بقیه زیاددروغ میگن(درحد تیم ملی) بعدشم میگن که فکر می کردیم که می دونستین(با اینکه می دونستن که نمی دونستیم ماجرا رو) انشاالله خداوند این قوم را ازگمراهی نجات دهد و به بهشت هدایت فرماید.راه بازگشت سخترین را جهان است. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 17 دی1388ساعت 9:51 توسط محمد امین خدمتگذار |
|
|
گرگها خوب بدانند، در این ایل غریب |
|
+ نوشته شده در
شنبه 12 دی1388ساعت 14:2 توسط محمد امین خدمتگذار |
|
|
مدل اتمی تامسون (مدل کیک کشمشی یا مدل هندوانه ای) جوزف تامسون پس از کشف نخستین ذره ی زیر اتمی – الکترون- بی درنگ ساختاری برای اتم وی ویژگی اتم خود را چنین برشمرد : ١- الکترون ها که ذره هایی با بارمنفی هستند درون فضای کروی ابر گونه ای با بار الکتریکی مثبت پراکنده شده اند . ٢- اتم در مجموع خنثی است . بنابر این مقدار بار مثبت فضای کروی ابر گونه بامجموع بار منفی الکترون ها برابر است . ٣- این ابر کروی مثبت جرمی ندارد و جرم اتم به تعداد الکترون های ان بستگی دارد . ٤- جرم زیاد اتم از وجود تعداد بسیار زیادی الکترون در ان ناشی می شود . رادرفورد نتوانست تشکیل تابشهای مواد پرتوزارا به کمک مدل اتمی تامسون توجیه کند . از این رو در درستی مدل اتمی تامسون تردید کرد . وی در سال ١٩١٥برای شناسایی دقیق تر ساختاراتم آزمایش جالبی راطراحی واجرا کرد . او در این آزمایش ورقه ی نازکی از طلا را با ذره های الفا بمباران کرد به امید ان که همه ی ذره های پرانرژی و سنگین الفا که دارای بار مثبت نیز هستند با کمترین میزان انحراف از این ورقه ی نازک عبور کنند اما آزمایش نتایج دیگری داشت . رادرفورد از نتایج این آزمایش شگفت زده شد و گفت : بازگشت ذره های الفا با زاویه ای نزدیک به º١٨٠ واقعا ًباور نکردنی است . مانند این است که یک گلوله ی توپ را به سمت دستمال کاغذی پرتاب کنیم وان گلوله به عقب بر گردد و با ما بر خورد کند .
سومین نظریه ی اتمی پس از حدود١٩سال بعد
مدل اتمی رادرفورد (مدل اتم هستی دار) رادرفورد با استفاده از نتایج آزمایش خود مدل دیگری برای اتم پیشنهاد کرد که مدل اتم هسته دار نامیده شد . در این مدل برای اتم یک هسته ی بسیار کوچک در نظر می گیریم که اولا ً جرم اتم در ان متمرکز شده است . ثانیا ً دارای بار مثبت است محل تجمع بار های مثبت است بیشتر حجم اتم را فضای خالی پر کرده است که الکترون ها در این فضا می چرخند . رادر فورد مدل با لا را با استفاده از مشاهدات ونتیجه گیری های زیر پیشنهاد کرد : مشاهدات ١- بیشتر ذره های الفا بدون انحراف و در مسیر مستقیم از ورقه ی نازک طلا عبور کردند . ٢- تعداد زیادی از ذره های الفا با زاویه ی اندکی از مسیر اولیه منحرف شدند . ٣- تعداد بسیار اندکی از ذره ها ی الفا ( حدود یک از بیست هزار ) با زاویه ای بیش ازº٩٠ از مسیراولیه منحرف شدند . نتیجه گیریها ١- الف- بیشتر حجم اتم را فضای خالی تشکیل می دهد . ٢- ب- یک میدان الکتریکی قوی در اتم وجود دارد . ٣- ج- اتم طلا هسته ای بسیار کوچک با جرم بسیار زیاد دارد . دیگر ذره های سازندهی اتم آزمایش بعدی رادرفورد وهمکارانش از دیگر اسرار اتم پرده برداشت ودر سال ١٩١٩دومین ذره ی سازنده ی اتم نیزشناسایی شد . این ذره پروتون نام گرفت . پروتون ذره ای با بار نسبی ١+( بزرگی بار الکتریکی ان با بار الکترون برابر است) است وجرمی ١٨٣٧بار سنگین تر از جرم الکترون دارد . یکسال بعد رادرفورد از وجود ذره ی دیگری در اتم سخن به میان اورد . وی گفت : « پروتون ها تنها ذره ی سازنده ی هسته نیستند بلکه آزمایش های من نشان می دهد که درهسته ی اتم باید ذره ی دیگری وجود داشته باشد که بار الکتریکی ندارد ولی جرم ان با جرم پروتون برابر است . » رادرفورد دوازده سال بر این نکته تأ کید کرد ولی در جامعه ی علمی ان روز کسی گفته ی او را بدون ارایه ی شواهد آزمایشگاهی پذیرا نبود . سرانجام در سال ١٩٣٢یکی از دانشجویان پرتلاش وبا ذکاوت او که جیمز چادویک نام داشت با طراحی ازمایشی هوشمندانه وجود این ذره ی خنثی را در اتم با اثبات رسانید . آزمایش چادویک ازاین قرار بود که : او ذرات الفا را به اتم های بریلیم (Be) تاباند و در اثر واکنش هسته ای انجام شده کربن(C) ونوترون به دست امد . وی نام این ذره ی جدید را نوترون نام نهاد .
چهارمین نظریه ی اتمی پس از حدود٢ سال بعد
مدل اتمی بور( مدل سیاره ای) وجود طیف نشری برای اتم ها را نمی توان با استفاده از مدل رادرفورد توجیه نمود چون براساس مدل رادرفورد باید طیف اتم ها پیوسته باشد در حالیکه اتم های هیدروژن طیف نشری خطی را ارئه داده بود . وجود ارتباط با معنا میان الگوی ثابت طیف نشری خطی اتم هیدروژن و ساختار اتم های ان ذهن دانشمندان بسیاری را به خود مشغول ساخت . در سال ١٩١٣ نیلز بور دانشمند دانمارکی در راه کشف این رابطه مدل اتمی رادرفورد را برای توجیه این ارتباط نارسا دانست و مدل تازه ای برای اتم هیدروژن پیش نهاد کرد . او این مدل را با فرضیات زیر ارائه کرد : ١- الکترون در اتم هیدروژن در مسیری دایره ای شکل به دور هسته گرئش می کند . ٢- انرژی این الکترون با فاصله ی ان از هسته رابطه ای مستقیم دارد . ٣- این الکترون فقط میتواند در فاصله های معین وثابتی پیرامون هسته گردش کند . در واقع الکترون تنها مجاز است که مقادر معینی انرژی را بپذیرد . ٤- این الکترون معمولا ً در پایین ترین تراز انرژی ممکن ( نزدیک ترین مدار به هسته) قرار دارد . به این تراز انرژی حالت پایه می گویند . ٥- با دادن مقدار معین انرژی به این الکترون می توان ان را قادر ساخت که از حالت پایه (ترازی با انرژی کمتر) به حالت برانگیخته ( ترازی با انرژی بالا تر) انتقال پیدا کند . ٦- الکترون در حالت برانگیخته نا پایدار است از این رو همان مقدار انرژی را که پیش از این گرفته بود از دست می دهد وبه حالت پایه باز می گردد از انجا که برای الکترون نشر نور مناسب ترین شیوه برای از دست دادن انرژی است از این رو الکترون برانگیخته به هنگام بازگشت به حالت پایه انرژی اضافی خودرا که در واقع تفاوت انرژی میان دو تراز انرژی یاد شده است از طریق انتشار نوری باطول موج معینی از دست می دهد . نتایجی که از مدل بور بدست می آید : الف- هر چه از هسته فاصله میگیریم انرژی الکترون افزایش پیدا می کند . ب- برای هر یک از این ترازها ی انرژی یک عدد کوانتومی اصلی در نظر می گیریم که با نماد (n)نشان میدهیم . پایدار ترین تراز الکترونی ( نزدیک به هسته) n=١ است . بور با کوانتیده در نظر گرفتن ترازهای انرژی یا به عبارت دیگر کوانتمی در نظر گرفتن مبادله ی انرژی هنگام جابه جایی میان ترازهای یاد شده توانست با موفقیت طیف نشری خطی هیدروژن را توجیه کند .
پنجمین نظریه ی اتمی پس از حدود ١٣ سال بعد مدل کوانتومی اتم ( با تأکید بر خصلت موجی) در سال١٩٢٦ اروین شرودینگر فیزیکدان مشهور اتریشی بر مبنای رفتار دو گانه ی الکترون وبا تأکید بر رفتار موجی ان مدلی برای اتم پیشنهاد داد . وی در این مدل به جای محدود کردن الکترون به یک مدار دایره ای شکل از حضور الکترون در فضایی سه بعدی به نام اوربیتال سخن به میان اورد . او پس از انجام محاسبات بسیار پیچیده ی ریاضی نتیجه گرفت همان گونه که برای مشخص کردن موقعیت یک جسم در فضا به سه عدد ( طول وعرض و ارتفاع) نیاز است برای مشخص کردن هریک ازاوربیتالهای یک اتم نیز به چنین داده هایی نیاز داریم . شرودینگر بهاین منظور از سه عدد n وl وml استفاده کرد که عددهای کوانتمی خوانده می شوند . n که عدد کوانتمی اصلی گفته می شود همان عددی است که بور برای مشخص کردن ترازهای انرژی در مدل خودبه کار برده بود . در مدل کوانتمی به جای تراز های انرژی از واژه ی لایه های الکترونی استفاده میشود وn سطح انرژی رامعین می کند . n=١ پایدار ترین لایه ی الکترونی را نشان میدهد و هر چه n بالاتر رود سطح انرژی لایه ی الکترونی افزایش می یابد . پیرامون هسته ی اتم حداکثر هفت لایه ی الکترونی مشاهده شده است . شباهت مدل بور و مدل کوانتمی اتم مدل بور و مدل کوانتمی اتم هردو انرژی الکترون را کوانتومی در نظر گرفته اند . تفاوتهای مدل بور و مدل کوانتمی اتم ١- در مدل بور تنها یک عدد کوانتمی برای معرفی الکترون در نظر گرفته شد در حالی که در مدل کوانتمی چهار عدد کوانتمی به الکترون نسبت داده شد . ٢- در مدل بور برای الکترون مسیر مشخص شده در حالی که در مدل کوانتمی تنها صحبت از احتمال حضور الکترون در یک فضا در اطراف هسته ی اتم است . ٣- در مدل بور برای اتم مسیرهای دایره ای شکل به نام تراز انرژی به دور هسته تصور شد در حالی که در مدل کوانتمی صحبت از یک فضا برای حرکت الکترون به نام سطح انرژی است . |
|
+ نوشته شده در
جمعه 4 دی1388ساعت 15:48 توسط محمد امین خدمتگذار |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
لطفا به ارشیو ها هم سری بزنید ( مطالب بیشتر در مورد فیزیک وشیمی است و میتواند برای تحقیق مفید باشد) با تشکر محمد امین خدمتگذار
|
| نوشته های پیشین |
|
اسفند 1390 بهمن 1388 دی 1388 مرداد 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 |
| پیوندها |
|
2عکس سرا زیبا علمی یران شاپ بهترین اینترنت احمد ثارالهی تنهاترین تنها لادن صحرایی(فروهر)ناشنوای هنرمند p30 shop بچه های اسمان انجمن تفریهی راستگو |
|
RSS
|